پس از تحریر 95/12/5: این متن را مدتها پیش نوشته بودم که با کمی حک و اصلاح در تسنیم منتشر شده بود. پس از غوغای اخیر، خواندنش از تأمل تهی نیست. نکته اینجاست که اگر قرار است درباره وضعیت آقای منتقد و روشنفکریاش سخن گفت، باید او را با شمیم بهار مقایسه کرد. در چنین قوارهای، نوبت به بازیگری نمیرسد که با حفظ سمت، همزمان، نقش اول میکرفونگردانی را در میتینگ سیاسیِ سال بلوا برعهده داشته است و در روحوضی اینستاگرامی آخرش زور میزند ادای «شخصیت»های فیلمفارسی را دربیاورد؛ بیآنکه بداند تا «اطلاع ثانوی» شخصیتهای فیلمفارسی، فحش مادر نمیدهند.
و امّا متن: آخرین نقدهایی که از شمیمِ بهار درآمده، سنِّ پیامبریاش را گذرانده، از چهل سال هم عبور کرده است. شمیمِ بهار در آن نقدها، منهای برخی عبارتهای با زمان پیش نیامده، درخشان قلم زده است و به ویژه در نقدِ مستندِ فروغ، خانه سیاه است، بهترین نقدنویس زمان جلوه کرده است. با این حال، چهار دهه است که چیزی نشر نداده است. امروز، با اصل گرفتنِ آن چه تا به حال به دست ما رسانده است، شمیمِ بهار ساکت، منفعل، شگفتزده و خجول در برابر ایران و وضعیّتش تصویر شده است؛ سینما و ادبیات تنها وجهی از این وضعیّتند و او چیزی نشر نداده است؛ نه از خودش، نه از بیژن الهیِ خدابیامرز. شمیمِ بهار معنای زمان را ندانسته است و قدرش را. روشنفکریاش، زمانِ واقعی نفهمیده است و زمان به معنای تن در زمانه سپردن را به درستی درک نکرده است و آلودگی از این همه دامنهای ناپاک ستردن. سکوت چه دردی را دوا میکند اگر روزی روزگاری کشوری نباشد و ایرانی و فرهنگی؟ این سکوت، لالمآنی نیست؟ حرف نزدن قرار بوده و هست که چه دردی را دوا کند؟ دردی را از کجا؟ وطن؟! از کدام وطن؟ اگر وطنی در کار نباشد چه؟ روشنفکرِ بیوطن، روشنفکر نیست، خانهبهدوش است و هرجایی؛ صدای خوبی هم داشته باشد، دورهگرد است. گذشته از این، چه تضمینی هست یا بود که شمیمِ بهار باشد، وقتی سکته قلبی، بیماریِ شایع، برای دستِ تقدیرِ خدا بودن کافی است؛ بگذریم که دستِ تقدیر خدا میتواند آزمونی سخت گزنده باشد؛ گزندگیِ ظالمانی که میتوانند قلبی را سکته دهند و آبرویی ببرند تا جایی که پایی روی مین برود. البته ظالمان با ساکتان کاری ندارند؛ آقای شمیمِ بهار از این بابت، خیالش تخت باشد. آنکه میفهمد و فهمش در گردابِ روشنفکری تازه زبان آموختۀ سالهای دهۀ 40 و 50 چشمباز و فهمیده است، بارِ بیشتری بر دوشش است. بارِ بیشتر فهمش است و مسئولیّت بیشترش، فردیتِ درستترش است. این تعهد بیش از آنکه اجتماعی باشد، فردی است. فردی، نه شخصی. این مسئولیّت فردی، حتّی در قبالِ خودِ فرد -یعنی سرِ آگاه و دلِ دردمند- به هیچ کنشی نرسیده است؛ این درد دارد. مثلِ هیچکنشگری است که تنها پذیرای اتّفاقهاست و چون اتّفاق، گاهی موجودِ سرکشی است، پذیرای تعرّضها و تجاوزها. آن کنشگری که میفهمد، ولی سکوت میکند و دل به آب نمیسپرد، همان شبلی است که کلوخ میاندازد، نه سنگ. ولی کلوخش، منصورِ بر دار را آزردهخاطر میکند. چه آن که او در دریای فردیّت درست ولی شمیمِ ناگرفتۀ ایرانیِ معاصر، در برابرِ گوهرهای تابناکی چون مرتضی آوینی، هیچ نکرده و هیچ نگفته و تنها سکوت کرده؛ که چه؟ روزِ مبادا چیزی بگوید و منتشر کند؟ روزِ مبادا، همین حال است. فراستی امّا داستانِ دیگری دارد. مردِ منتقد و سرخوش و سواد به تلاطمِ اجتماع محک زده، خود را به بهار مدیون میداند، ولی در زمانۀ عسرت، از شمیمِ بهار پیشتر رفته است و آنچه شمیمِ بهار دل به چاپ نسپرده، فراستی مثلِ قالیِ ایرانی، هر چه بیشتر پاخورده، درخشندهتر شده، به میدان آمده است؛ به میدان آمدنی. هر چه بهار به خفا، پناهندهتر و به تاریکی خوگرفتهتر شده است، فراستی وسطِ میدان -که «رقصی چنین میانِ میدانم آرزوست»- تازهتر آتش به دامن پوشال سپرده و از هیچ نهراسیده است. شمیمِ بهار، از پستو به در آید، زمانۀ دلبری مردها را درنیافته از دنیا نرود. از معمّای شمیمِ بهار بگذریم، ایران، با این استواری باید خودبسنده شده باشد و خودکفا و ریشهداونیده؛ میوههایی چون فراستی از این تنۀ تناور نوبر است؛ شاخۀ نیمهخشیکدۀ شمیمِ بهار را هم بهاری دیگر، به اقتضایِ طبعِ اصلاحگرش، هرس خواهد کرد و -از آن مهمتر- مردان هستند هنوز؛ سرزنده.